تبليغاتX
و صبح نزدیک است

و صبح نزدیک است

وقتی انگشت اشاره اش جای جای پرزهای نیست شده فرش رنگ پریده اتاق را در جستجوی رد پای یک آشنا با حوصله فشار میداد...از اعماق حنجره خاموشش که دیگر از تب آه ورم سختی کرده بود فریاد زد...

زندگی پر....

کلاغ ها آخرین تکه های امید را با منقار بی رحمشان فراری دادند

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 11:52 توسط setare| |

من به راهم ادامه میدهم رفیق

من محکم قدم برمیدارم که پای رنجورم در کوره راه ها نخوابد و دست بی مهار تقدیر زشت وقتی برایم تله میکارد پاهایم با جهشی مافوق روزها و سپیدی موها از روی آن با دور خیزی به اندازه همه عمر راحت بپرد

با سیاهی و تیرگی که این روزها چشمانم از تمام صحنه ها به تو در توی مغزم ارسال میکند میخواهم قلم بسازم و خاطرات خوش هرگز نیامده را بنویسم

چه میدانم شاید بعدها دیگران بحال بدحال من افسوس نخورند در عوض قبطه ای هوس آلود جانشین آن کنند و بگویند کاش ماهم بودیم

بله کاش همه بودند که باهم جشن بگیریم این هزار سال تنهاییمان را و در آن حین بروی گلهای پژمرده لبخندهای زشت و بی معنی بزنیم

کاش همه در همه ادوار بودند تا اینقدر کودکان نگویند کاش پدران ما چنین بودند و پدران نگویند کاش فرزندان ما چنان

چه میدانم رفیق...دنیا مثل کوه آتشفشان شده که هرروز از اعماق تاریکش ماده جگرسوز طلایی بیرون میدهد

رنگش چه دلفریب و زیباست اما دستت را که به نشان دوستی میبری میسوزاند و خاکستر میکند و بر باد میدهد

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 22:34 توسط setare| |

وقتی سوالهایم اینقدر برایم غریبه بود و جوابها دست نیافتنی

وقتی دردی ناآشنا در هزارتوی وجودم می پیچید و مرا تا سرحد مرگ میترساند

وقتی احساس خفه کننده ترس و تنهایی وجود نازک مرا در خود میشکست

وقتی دیو سیاه شبهای ظلمت روح هراسان مرا در بستر خیال می آرزد

وقتی از همه دنیا رانده میشدم و از همه عالم مانده...

آنوقت این صورت آرام محبوب زیبایت

این چشمان مهربان زلال

و این دستان عزیز

آن دستانی عزیز گرم و نوازشگرت که با همه وجود می پرستمشان

در گیر و دار همه ناملایمات...وجود مملو از شکوهت بود که پناهگاه امن من بود و هست و تا ابدیت خواهد بود...

کاش واژه ها میتوانستند بتو بگویند که چقدر دوستت دارم

 

 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11:26 توسط setare| |

درود بر اردیبهشت

اردیبهشتی که در آن خواب چشمانم را ربود

در بیداری فقط جای خالیت بود که با اصراری تباه واقعیت تلخ نبودنت را به رخم میکشید

اما در خواب میتوانم همه پنجره های کور را به رنگ بودنت نقاشی کنم

میخواهم خطای عقل را با خطای دید خط خطی کنی

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:11 توسط setare| |

تمام آرزوهایم را در حصاری پیچیدم و دور تا دورش را دیواری بلند کشیدم تا شهری بسازم به لطافت یاد تو...

اکنون در سپیده دم هر صبح بر دروازه این شهر متروک و فراموش شده ایستاده ام شاید آرزویی به شهر ویران من وارد شود ...شاید با خود نشانی بیاورد از تو...با رنگ و بوی تو...

هیچ نشانی نیست جز خاطرات خاک خورده و غبارآلود روزهای از دست رفته...

در این برهوت بی کسی تنها بوته های تیغ روزگار جانی تازه گرفته اند...

.

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 10:18 توسط setare| |

گاهی باید خود را به خواب زد

گاهی باید سنگین بود و مهربان

گاهی لازم است قلبت را مثل شیشه صاف کنی وشفاف

گاهی وزن هرآنچه بر شانه هایت روزگار گذاشته را به آب بده

و خودت را نیز...

شناور باش ...حتی اگر به اندازه کوه احساس سخت بودن داری و سنگینی

گاهی به انسانها نگاه نکن...هرآنچه در پرده چشمانت نقش میگیرد چیزی باشد ورای خاک و خاکیان

افق دور ... دور دست دست نیافتنی...

گاهی یکی باید همه اینها را در گوش ات زمزمه کند...

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 19:24 توسط setare| |

ای الهه زیبایی

ای شکوهمند ستودنی

در تمام ادوار زندگی سراسر تاریکی ام انوار دل انگیزت و رایحه معطرت هرگاه که نگاه خاموشم میرفت تا به زوال بپیوندد گرمای جان بخشت تمامیت این تنگنای سخت را در خود ذوب میکرد

الهه من در نوای دلکش باران...شاخسار سبزگون درختها...انوار طلایی خورشید...لبخند مسحور کننده شکوفه های بهار...جام نقره فام ماهتاب...نغمه مرغکان بهشتی...همه و همه...و در نگاه محزون تو...

آن نگاه که جور همه لب های فرو بسته را به تنهایی میکشد...درخششی سحرانگیز دارد

نگاهت را از من نگیر...نگاهت را از جان خسته ام اگر دریغ کنی تمام هستی در مقابلم فرو خواهد افتاد

مانند دیواری غمگین...هنگامه فرو ریختن شاید صدای انعکاس افکار وهم آلود و مرده اش پای منطق تمام ایستادگی ها را چوبین کند

نگاهت را از من نگیر...

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 22:32 توسط setare| |

شب زیباست به زیبایی آواز نسیم

به زیبایی چرخش آن برگ خموش در بازی باد

شب زیباست به جادوی رنگین پر پروانه

به سکوت به صدای نوازشگر آب در پهنه رود

من به بهای همه عمر دوستش میدارم

من به پاسش و در آغاز افسانه تنهایی-بیدارم  و مشتاق

چشمانم رد او را در افق دور به دنبال خواهد رفت

من دوستش میدارم

 

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 21:41 توسط setare| |

از هشتمین بهشت که عبور میکنی تمام فرشتگان ایستاده در خیالت اوج میگیرند و دستان تو را تا عرش با خود همراه میکنند

در تمام این خشت های منزه دستانی تو را به سوی ملکوت دعوت میکنند...چشمانی مهربان در گوشه های آرام مقرنس ها در ظهور فریبای معرق ها و روی بال بلبلان بهشتی تن رنجور خیالت را نوازش میکنند 

همراه با پر پروانه ها در لابلای بوته های اسلیمی تا گنبد دوار عروج میکنی و آنوقت زیباترین منظره ها میتواند آواز خواندن پرنده ای غریب در آغوش مهربان درخت پیر باغچه باشد و یا طنازی طاووسی خرامان در دل دشت بی انتها

در هر گوشه و زاویه و مدور تو صفایی یکپارچه میبینی و گوناگونی بسیار نشان به آن نشان که هیچ دستی انگشتانش شبیه هم نبوده و نیست

در رنگها  میتوانی جلوه های عشق را لمس کنی در آبی دریاها غرق شوی با زردی خورشید بیامیزی و رنگهای مسحورکننده گلها را نوازش کنی

این میعادگاه عشق و دلدادگی این زمین گرم و گیرا این هوای پاک و بی ریا همان است که جان تو بی پرده در نبودنش طلب نیستی میکند

انتهای این بهشت برین همانجاست که تو خود را در آرامشی خیال انگیز در ژرفای حسی عمیق  و در آغوش فرشتگان احساس میکنی

دنیای بی بدیلی ست اینجا...

 

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 12:5 توسط setare| |

 

غریبه تو همیشه به سیب سرخ به چشم یک کهکشان نگاه میکردی

میگفتی در اعماق سرخیش که غرق شوی آسمانی را خواهی دید پر از ستاره...

درست مثل آسمان کویر

راست میگفتی میتوان در آن عشق معبود را نظاره کرد

میتوان عطرش را مانند هوای رهایی به اعماق جان کشید

نگاهت اما به آدمها بیگانه بود آنها برایت صفحات نتی بودند که هیچگاه نمیتوانستی به آوازشان دربیاوری

وقت نگریستن در نگاه سردشان مثل پرنده ای بی دفاع میشدی که در قفس گرفتار آمده

بال و پرت زخمی میشد...من میدانستم که تنها مرحم بال و دل شکسته ات صدای رقصیدن قلم معجزه گرت بر سپیدای کاغذهای خسته بود

این است که امروز صدای زمزمه ات از گلدانهای اطلسی کنار حوض ..از شاخه های جوان ولی شکسته و از نگاه خسته دخترک گل فروش شنیده میشود:

این شکوفه های عشق از سموم وحشت کدام شوره زار رفته رفته خوار میشوند؟

این کبوتران برج دوستی از غبار جادوی کدام کهکشان گرگهای هار میشوند؟*

(شعر از استاد فریدون مشیری)

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 13:29 توسط setare| |

Design By : Mihantheme